تبليغاتX
نجوادرباد
شعر-قصه-نکته...
باز یک باردگر

پائیزدگر

درراه است

روزها ازپس هم

مثل برگ این فصل

روی هم می ریزد

ودریغا .....تو سراغ من تنها نگرفتی دیگر

هرچند!!! آغوش سرد این تن

پذیرای تو بود

ندانستم مرا دیگرنمی خواهی

ودل به مهر دیگری بستی

افسوس گمان کردم

...که گورم را نمی یابی

                   مهرماه۸۵

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:14  توسط هومن  | 

باغ گیلاس

دخترمومشكي،

مثل آن روزبيا

كه تو باغ گيلاس

پرشدي ازاحساس

منوبابيخودي ازخود

مثل پيچك به خودت پيچوندي

مثل دريامتلاطم كردي

دخترمومشكي

خرافاتي نشو

بي خيال تقدير

دست گرمت روبده

غرق چشماي سياهت كه شدم

هرچه خواستي بكن و...

جادوكن

دل بي پير منو...

منوباهرم تن تبدارت

به آتيش بكشون

تاغروب آفتاب

بامن سحرشده

بامن خسته بمون

توكه ميدوني طلسمم پيش توست

توكه ميشناسي منو

تاغروب فقط بمون

وعده ما گذر بيتابي

كوچه تنگ خيال آبي

              تابستان84

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:50  توسط هومن  | 

درد ما جايي است ازپوچي به مانزديكتر

دردما ازدرد دل بس بيشتر

دردامروز، درد بي دردي انسانهاست

دردشايد انعكاس روح در زخم عميق ولاعلاج

دردشايد شرم من بود از بيان احتياج

درد بر دلواپسي ها مي چكد

درددربطني سياسي مي تپد

درد ،اين روزها هرروز بر ديروز ماست.

درد،هرشب ...

منقوش برديوار هاست.

درد ،شايد

خود مائيم

وديگر هيچ هيچ

                    تابستان84

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط هومن  | 

يك مرد

 يك تپه بلند...

براوج غرورزمان

 نشسته بود.

همراه تك درخت سدر

يك سايه بلند

يك تكيه گاه...سنگ

آهنگ دلنوازني

ازبطن پرشكوه دشت

به گوش مي رسيد

آنگاه ساكت ترازدل صحراي بي فروغ...

سراپاگوش...

 بره هاي او

                   ***

يك زن

 يك دل....

يك كوه اشتياق

دررهگذارتنگ صبر

كه تمنا كند چنين:

واي ....اي خداي من

خورشيد توغروب كرد ولي...

ازچارطاق درب خانه ام

خورشيد من طلوع نكرد

                 ***

يك گله گرگ هار...

دنياي پرفريب وخوار

بيرحم وپرشتاب

اين درد اين فريب

اين رسم بس غريب

تقديرما چنين:

يك مرد يك سبداميد

يك زن يك كوه انتظار

يك گله گرگ هار

رسم زمانه بود چنين خاطرات تلخ

 

                     مهرماه85

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:52  توسط هومن  | 

بانوي من همينجا

درسايه سار خورشيد

باكوله بار ترديد

ديري است خسته گويي

يك قرن خفته ام من

بنگر مرابه دقت

اين جان خفته ي توست

هرگز نديدي اما

يادآوري كنم من؟

اين عشق همرهت بود

هرچند زخمي اما

اين ذهن بسترت بود

           ***

بانوي من هم اكنون

اين انتظار بيجا

يك عمر همرهم ماند

تاب وصبوري ام نيست

نا و نفس ندارم

عمري سكوت مفرط

هردم طنين نفرت

اين دلنشين نسيمي است

...درباطنم نهفته

حتي براي رفتن

ميل و شعوري ام نيست

          ***

بانوي من نبايد

ديگر سراغ من را

از سايه هاي موهوم

درشاخسار درگير

ازراههاي مبهم

درباغهاي سرگير

از هيچكس نگيريد

برهيچكس نگوييد

          ***

بانوي  خاطراتم

ديري است ندانستي

دانستي اما دير

عمري غنوده ام من

در خاك تيره وسرد

اين انتظارسرد است

سرد است انتظارت

               تيرماه88

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:4  توسط هومن  | 

درنهانخانه دل

نقشي ازيك گل رز

ثبت برروحم شد

اما...

بازيك روزدگر

شام دگر

بي توگذشت

لحظه ها، ثانيه ها

بي تو به قرني مي ماند

بازازيادآوري چشم توداغم بردل

و من اينجا تنها

نقشي ازچهره ات اي مه دارم

مي رود ازيادم

حجم زيبايي اين چشم دريغ

 هيچ مي دانستي؟

درسراشيبي عمرافتادم

يي توگويي ديري است

كهنه دردي دردل

بي تو اما...افسوس!

لحظه ها ثانيه ها ثابت ماند

پاي درقفل زمان درگيراست

ذات تقديرچنين خواست

توندانستي ...نفهميدي

بي تو اين

شام سياه

باموي سپيد

 واي ..

به چه حالي طي شد

به چه حالي من از اين خاطره تلخ گذشتم

                                           تيرماه85

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:26  توسط هومن  | 

شب

شب وافسانه آه

باردگر

درربودازمن خواب

درنهاد من وماه

شب هجوم غم واشك

برتن خسته موج

شب تمناي وصال ساحل

شب وشعروتب و صبر

شب برون ازتن من...

شب درون دل من...

دل چون دشت مشوش

شب وياد سفر چلچله ها

شب واين كوچه خيس پر شك

همچوچشم ترمن...

مي گريد

ومن اينجاتنها

من مغموم

چو كويري برهوت دردل تيره شب

نگرانم ...

نكند باد نيايد امشب؟

وبه همراه خودش

خاروخسي.......

شب تماس دل ووهم

شب تلاقي فراق ومن ورنج

شب عبور از گذرخاطره ات

شب سرابي بيش نيست

مثل روياي وصال من وتو

من وشب محو سراب رخ تو

محو خيال رخ تو

اما ....

دلم ازبيكسي نسترن باغ گرفت

وهنوزازسركوي تو صدا مي آيد :

نيستم گرچه فراروي تواي ......

 خسته زتقديرزمان

دردل اما نفس گرم تو با من جاري است

بامن اماهمه جا عطرخيالت همراه

                   ***

مانده ام با غم امشب چه كنم؟

با غم وحسرت و اين تب

تاسحرگاه شود بختم باز

با تب داغ دلم

دردل اين شب چه كنم؟

                  ***

واي.........

 چه شب سردي درپيش است...

 

                              شهريور82

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط هومن  | 

من که مثل برگی زرد

دور از درخت

در خزانی بی رمق ,

رفتم ازیادت چه تلخ , اما...

یاد تو خواهدماند ,

بازکنی پنجره خاطره را

......بهار نزدیک است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:21  توسط هومن  | 

روزگاري تلخ است...زنهار قهوه اش بي شكراست

 

و من از سردي بي ضابطه رابطه ها درماندم

 

روزگاري است كه ازبخت بدم ازگذرثانيه ها

 

...جا ماندم

 

بازدريا غريد و با لحن غريب

 

اینچنين ... موج دژم را

 

به شكيبايي ساحل كوبيد

 

روزگاری است پلید!

 

نه صدايي به صدايي نه گدايي به نوايي برسد

 

همچنان بی برگیم

 

در توهم غرقیم

 

و نوایی موهوم

 

...مثل نجوا درباد

 

ميرسد بازبه گوش

 

سرنوشت مکتوم مرا می خواند

 

نیک می دانستم...

 

بادسرگشته به باغ

 

مثل ديوانه زنجيري بود

 

چرخ تندی میزد

 

اعتنایی به کسی داشت؟نداشت

 

دور من می پیجید ومرا می رقصاند

 

 به هر ساز خودش

 

شرم بادت تقدير

 

از چه بيتاب شكيبايي من گرديدي؟

 

تو به هر شب كه رسيدي ...نشاني مرا ازقفس چلچله ها پرسيدي!

 

ودريغا امروز

 

شوكرانم خالي است

 

عقده هايم لبريز

 

وچراغم خاموش

 

بگذراز اين همه ترديد اما!!!

 

گر درافسانه عمر

 

رد پايي بي كفش

 

به اميدي واهي

 

بربلنداي زمان گر ديدي

 

بی گمان...

 

از آن من است.

 

بشتابيد كه در اين روز سياه

 

من براي گذر از ظلم سرشت

 

ميفروشم  به شما موی سپید

 

همگی رابه بهاي همه خاطره ها

 

                           زمستان87

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:11  توسط هومن  | 

همین امشب بمان,بیرون هوا سرداست.و...

زمهریری پرتوان در راه...

سوز بیشرف پربارتر ازهر زمان درکوچه می رقصد.

زمستان آمده است از راه , با بقچه ای پر برف

زمین منجمد باردگر برگ درختان را

به دور خویش می پیچد

به خلوتگاه ذهن خسته من

برای دلخوشی در سردی انسانیت ...امشب

آری تو می دانی...!

تنم هرم نفس های تو را این بار می خواهد.

...تو را اینگونه می خواهد,

ای آخرین امید

***

در این شام شتابان ...

 با یاد تو دلگرمم

خوش به حال گرمی دلهای خوش

همین امشب بمان,بیرون هوا سرداست.

هرچند...

خدا هم این حوالی است.

لیک ,حتی ...

وجدان انسان یخ می زند درجا

می گویند:!!!

" زندگی,نوعی تلاش پرامید اما سراسرهجو و بیجاست."

که من دراین ورطه قندیل بسته

برای بوسه بر آینده ای موهوم,آواز میخوانم

تا در آغازت برویم باز...

تا بهارم آید....

وزمین هم برف را بتکاند ازخود

ومن امشب دوباره سخت بیتابم

به یاد قهوه یادت

سخت بی خوابم

***

واینک ....شهرزاد قصه گویم باش

بیا و بازهم...

... برای یادبود موی سپید من

به یادقلب نهفته در این چنگ

...قبل از آخرین مضراب

هزارشامم گذشته ست

همین یک بار فرصت دارم امشب

پس..

به پاس آخرین دیدار ...

من و تومانده ایم و..

آخرین قصه!

آخرین داستان تلخ وداع

آخرین  آغوش

***

همین امشب بمان,بیرون هوا سرداست.

                     بهمن 87

                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:11  توسط هومن  |